تبلیغات
پایگاه اینترنتی پلاک گمشده - برایش خرما ببر و پیشانی‌اش را ببوس
 
بزرگ مرد تاریخ
 
موضوعات
Category
ابر برچسب ها
Tags

مقام معظم رهبری
 
دوستان
Friends
آرشیو
Archive
آمار سایت
stats
نظر سنجی
poll
  • طراحی این وبلاگ را در چه سطحی می بینید؟





  • تبلیغات
     

     

                                                    

    خودش بیست ساله بود و همسرش شانزده ساله، همسایه بودند و خانواده‌ها باعث این ازدواج شدند. همان ابتدا خودش همه چیز را گفت، این که ممکن است برای کسی با موقعیت او چه اتفاقاتی بیفتد، ممکن است جانباز شود و یا شهید اما این باعث نشد همسرش از ازدواج منصرف شود. شهید حسین املاکی مثل همه شهدا انسانی بزرگ بود و روحش طاقت ماندن در جسم خاکی‌اش را نداشت. ایشان بعد از ازدواج حلقه‌اش را به جبهه هدیه کرد.
    همسرش شهید می‌گوید در تمام طول زندگی مشترک‌شان تنها یک‌بار از شهید خواسته تا به جبهه نرود که ایشان جواب داده‌اند: اگر من به جبهه نروم، چه کسی برود؟ باید همه با هم برویم. فرصتی برای خودش نمی‌ماند آن‌قدر که دائم به فکر دیگران بود، وقتی از جبهه می‌آمد شب‌های چهارشنبه و جمعه دعای توسل و کمیل برگزار می‌کرد و برای مسجد کتابخانه‌ای درست کرد که جوانان بتوانند استفاده کنند. هر کسی کمکی لازم داشت ایشان پیش‌قدم می‌شد و انگار خستگی‌ناپذیر بود و یا اگر خستگی به سراغش می‌آمد تحمل می‌کرد.
    شاید این خلق‌وخو و رفتار و منش مال همه آدم‌های دریادل باشد، طوری که همسرش شهید می‌گوید: اصلاً اوقات فراغتی نداشت. می‌آمد، به سپاه و لشکر قدس می‌رفت، بعد هم به جلسات. بر‌می‌گشت خانه، ساعت 12 شب بود. اصلاً هیچ‌وقت نگفت که مسئولیتی دارم یا ندارم. به هیچ‌کس نمی‌گفت. ما حدس‌هایی می‌زدیم ولی خودش اصلاً هیچ چیزی نمی‌گفت. یک‌بار یکی از بستگانش پرسید شما چه مسئولیتی دارید؟ گفت من یک بسیجی‌ام. نماز شبش را طوری می‌خواند که ما اصلاً متوجه نمی‌شدیم. اتاق ما کوچک بود. فصل‌های گرم در اتاق نماز شب نمی‌خواند. می‌رفت بیرون یک اتاق روستایی داشتیم می‌رفت برق آن‌جا را خاموش می‌کرد که اگر کسی از آنجا رد شود متوجه او نشود.
    چند بار مجرح شده بود طوری که وقتی برای آخرین بار خبر دادند مجروح شده همسرش چند دست لباس برای شهید برمی‌دارد اما به خانه پدرشوهرش که می‌رسد همه را در حال شیون و گریه می‌بیند و آن‌جا تازه متوجه می‌شود که دیگر جراحت‌ها و تحمل زخم‌ها برای شهید املاکی به سر آمده و حالا زخم نبودنش بر تن خانواده‌اش باقی می‌ماند.
    اما روح آزاد شهید هنوز در کنار خانواده هست در این مورد همسرش به خاطره‌ای اشاره می‌کند: دخترم اول ذی الحجه را روزه بود. شهید املاکی به خواب دوستش آمده و می‌گوید دخترم روزه است. دوستش زنگ می‌زند و می‌پرسد: تو روزه‌ای؟  می‌گوید آره، چطور؟ می‌گوید بابات دیشب آمده بود به خوابم و گفته بود برو برایش خرما ببر و پیشانی‌اش را ببوس، تسلط کامل بر زندگی‌مان دارند. مرده ماییم نه ایشان.
    و در پایان همسر شهید حرف‌های دلنشینی برای گفتن دارد: به او گفتم داری می‌روی همه را بر دوشم می‌ذاری پس پنجاه، پنجاه، ایشان خندید گفت باشد. قبول کردند. دلتنگ می‌شوم. اما کم گریه می‌کنم، همه را درخودم می ریزم، خیلی‌ها به من حرف می‌زدند من چیزی نمی‌گفتم. وقتی خود شهید املاکی همه چیز را می‌بیند، همه جا هست. از هر چیز آگاه است. من چی بگویم؟ شکایت کنم چه بشود؟ وقتی خدا هست، ائمه ما هستند و شهدا هم هستند.


     منبع:mojarradha.astanemehr.ir

    ::  پیوست شده به موضوع : شهید حسین املاکی
    توسط محمد یزدانی در شنبه 29 بهمن 1390  ::  نظرات  ,