تبلیغات
پایگاه اینترنتی پلاک گمشده - مجموعه شعر در مورد امام زمان(عج)
 
بزرگ مرد تاریخ
 
موضوعات
Category
ابر برچسب ها
Tags

مقام معظم رهبری
 
دوستان
Friends
آرشیو
Archive
آمار سایت
stats
نظر سنجی
poll
  • طراحی این وبلاگ را در چه سطحی می بینید؟





  • تبلیغات
     

     

    مجموعه شعر در مورد امام زمان(عج) اگر دلت گرفته یه سری به این مطلب بزن

                   

    بیمار
    بیمار می شوم که پرستاری ام کنی

    خود را زمین زدم که هواداریم کنی

    گوشم پر از نصیحت و حرف است ای رفیق

    من آمادم که رفع گرفتاریم کنی

    گفتی تو سنگدل شده ای خب شدم ولی

    نزد تو آمدم که قلم کاریم کنی

    اصلا مرا به چوب ادب بستنت چه بود ؟

    اصلا که گفته بود فلک کاریم کنی ؟

    نانی ز من بگیری و نانی دگر دهی

    بر تو نیامده که دل آزاریم کنی

    رودست خوردم از همه حتی زدست خویش

    کی خواستم که کاسب بازاریم کنی ؟

    فریادم از قلیلی آب و طعام نیست

    من جار می زنم که شبی جاری ام کنی

    با من دوباره قصه شاه و گدا نخوان

    حیف است صرف قصه تکراریم کنی

    من اختیار خویش به دست تو داده ام

    حیف است وقف آتش اجباری ام کنی

    فردا بیا و نامه ما را به آب ده

    ز آن بیشتر که مجرم طوماری ام کنی

    اوقات خویش ز ناله ام اعلام می شوند

    وقتش رسیده ساعت دیواری ام کنی

    دعوای ما به قوت خود باقی است و باز

    من بر همان سرم که سحر یاری ام کنی
    .......................................................................................................
    آقا اجازه!

    آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
    قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

    آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
    دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

    قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
    اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

    من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
    از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

    آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
    باران بیار و باز بباران از آسمان

    - اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
    - آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!

    «یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
    یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

    آقا اجازه!............................
    .......................................!

    باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
    دستی برای من بده از دورها تکان...

    .......................................................................................................
     
    آقا اجازه خسته ام از اینهمه فریب!

    آقا اجازه! خسته ام از این همه فریب،
    از های و هوی مردم این شهر نا نجیب.

    آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
    دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب.

    آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند
    عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب.

    «شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند
    «فرهاد»های کینه پرست پر از فریب!

    آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
    «آدم» نمی شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

    باشد! سکوت می کنم اما خودت ببین..!
    آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب....
    .......................................................................................................
    چشم اورایی
    آورده ام از دریا یک چشم اهورایی
    چشمی که گمان کرده هر شب تو در اینجایی

    می ترسم از اینکه تو آهسته بیایی باز
    خوابم برود ناگاه بر بالش لالا یی

    گفتی که میآیم من هر جا که غم است آنجا
    غم میرسد اما تو. نمی آیی

    چشمم به در است اینک در خلوت این شبها
     من منتظرت هستم ای حضرت تنهایی
     
    .......................................................................................................
    امسال هم

    امسال هم گذشت و دلی شعله ور نشد
    چشمی برای غربت آیینه تر نشد

    باران به چشم مردم ما محترم نبود
    گل در میان کوچه ما معتبر نشد

    امسال هم شبیه همان سال های پیش
    یک شاخه شوق در دل من بارور نشد

    مهتاب هر شب از سر این قریه می گذشت
    از این همه ستاره کسی با خبر نشد

    پایان نداشت فاصله ما و آسمان
    این راه باز یک دو قدم بیشتر نشد

    امسال نیز عاشقی انگار کفر بود
    دردی درون سینه کس منتشر نشد

    من ماندم و روایت تاریک این غزل
    خورشید روی دفتر من جلوه گر نشد
     
    .......................................................................................................
    موسم انگور

    ای سرمه کش چشم تر ناز پری ها
    تا چند بخوانیم تو را در سحری ها

    تا چند بخوانیم که از پای نمانند
    بی صف شدگان خون جگران دور و بری ها

    هی روز شمردیم ، شمردیم به انگشت
    بی شکوه در این بی کسی و در بدری ها

    زیباست که در موسم انگور بیایی
    با ما بدهی با ده ای از خون جگری ها

    تاول زده غضروف دو زانوی صبورم
    در هروله ی تازه به دنبال پری ها

    آوازه اش افتاد به این شهر می آیی
    دیدند تو را مردم صحرا ، کپری ها

    باشد تو بیایی ، نفسی تازه بگیرم
    تا باد چنین باد از این خوش خبری ها

    ::  پیوست شده به موضوع : شعر در مورد امام زمان(عج)
    توسط محمد یزدانی در شنبه 28 مرداد 1391  ::  نظرات  ,