تبلیغات
پایگاه اینترنتی پلاک گمشده - چند داستان زیبا و عبرت آموز
 
بزرگ مرد تاریخ
 
موضوعات
Category
ابر برچسب ها
Tags

مقام معظم رهبری
 
دوستان
Friends
آرشیو
Archive
آمار سایت
stats
نظر سنجی
poll
  • طراحی این وبلاگ را در چه سطحی می بینید؟





  • تبلیغات
     

     

    مردی با اسب و سگش درجاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی،صاعقه‌ای فرود آمد و آنها راكشت. اما مرد نفهمید كه دیگراین دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیشرفت)...

                          

    داستان شریك:
    سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

    كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .

    نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

    برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

    سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

    برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

    هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

    در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

    کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

    نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....

    ................................................................................​...............................
    داستان اطلاعات لطفا:

    خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
    هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در

    خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد

    می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.

    بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند

    . اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست

    و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار

    کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل

    نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

    دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

    انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم.

    تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

    تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
    صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
    “انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
    پرسید مامانت خانه نیست؟

    گفتم که هیچکس خانه نیست.
    پرسید خونریزی داری؟
    جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
    پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
    گفتم که می توانم درش را باز کنم.
    صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

    یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
    صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
    پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
    بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
    سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
    کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.

    او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

    روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش

    تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها

    برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
    پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی

    می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟

    فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که

    دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

    وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
    اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید

    که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را

    همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد

    که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و

    صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

    سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی

    نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!
    صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
    ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
    سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
    خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

    گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
    به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

    گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

    سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
    یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
    گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
    پرسید: دوستش هستید؟
    گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
    گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
    قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته،

    یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
    صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
    به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد.

    ................................................................................​...............................

    داستانهای عبرت آموز

    حقوق من در یک ساعت بیست دلار است." پسرک سرش را پایین انداخت و گفت:"پس لطفا ده دلار به امانت به من بدهید." پدر عصبانی شد و گفت:حتما بازهم می خواهی اسباب بازی بخری. من هر روز بسختی کار می کنم، اما تو فقط به خودت فکر می کنی، برو و بخواب!" پسرک جواب نداد و به اتاق خود برگشت.
    پدر نشست. چند دقیقه دیگر آرامش پیدا کرد. متوجه شد رفتار خشن با پسرش ممکن است پسرک واقعا چیزی لازم دارد. پدر وارد اتاق پسرش شد و با صدای ملایم پرسید: "عزیزم ؟ خواب هستی؟" پسرک جواب داد:" نه بابا." پدر گفت:" ببخشید، عزیزم، نباید عصبانی می شدم. این ده دلار را به تو می دهم تا آنچه می خواهی بخری.
    پسرک تشکر کرد و هیجان زد و ده دلار را گرفت و از پشت متکای خود چند اسکناس دیگر بیرون آورد. پدر پولها را دید و گفت:"تو که پول داری، چرا بازهم از من گرفتی؟" و بازهم ناراحت شد. پسر بی توجه به حرف های پدر،با خوشحالی گفت: الان من بیست دلار دارم. می توانم یک ساعت کار شما را بخرم. لطفا فردا زودتر به خانه بر گردید تا شام را باهم بخوریم. مدت هاست که ما در کنار هم نبوده ایم.
    پدر دیگر سخنی نگفت و کودک را در بغل گرفت.

    -----------------------------------------------------------------------------------------------

    مردی با اسب و سگشدرجاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی،صاعقه‌ای فرود آمد و آنها راكشت. اما مرد نفهمید كه دیگراین دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیشرفت). گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پیببرند)پیاده‌روی درازی بود، تپهبلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنهبودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاریبود. رهگذررو به مرد دروازه‌بان كرد: روز به خیر، اینجاكجاست كه اینقدر قشنگ است؟دروازه‌بان: روز به خیر، اینجا بهشتاستچه خوب كه بهبهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: می‌توانید واردشوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهدبنوشید.- اسب و سگم همتشنه‌اند.نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوعاست.مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و بهراهش ادامه داد. پس از اینكهمدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفشباز می‌شد. مردی در زیر سایهدرخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأخوابیده بود.مسافر گفت: روز بهخیرمرد با سرش جواب داد.- ماخیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آنسنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.مرد، اسب و سگ، به كنارچشمه رفتند وتشنگی‌شان را فرونشاندند.مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كهدوستداشتید، می‌توانید برگردید.مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم ناماینجاچیست؟- بهشت- بهشت؟ امانگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!- آنجا بهشت نیست،دوزخ است.مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران رابگیرید تا ازنام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعثسردرگمی زیادی می‌شود!- كاملأبرعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به مامی‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان راترك كنند، همانجا می‌مانند...

    -----------------------------------------------------------------------------------------------

    در دوران باستان ، در صحرای شمالی ، کوه بلندی دیده می شد . در جنگل دور دست افراد غول پیکر زندگی می کردند . رهبر آنان " کوا فو " نام داشت . در گوش هایش دو مار طلایی آویزان و در دستهایش نیز دو مار طلایی دیده می شد .
    روزی ، هوا بسیار گرم بود . آفتاب سوزان نور می داد و درختها سوخته و رودخانه ها خشک شده بود . مردم رنج کشیده یکی پس از دیگری درمی گذشتند . " کوا فو " بسیار غمگین شد . وی به آفتاب نگاه کرد و به مردم گفت : آفتاب بسیار نفرت انگیز است . حتما آفتاب را تعقیب و آن را دستگیرمی کنم تا به فرمان مردم گوش دهد . مردم با شنیدن سخنان " کوا فو " ، وی را از انجام این کار بازداشتند . بعضی ها گفتند که نباید این کار را انجام دهد . آفتاب بسیار دور است و حتما بر اثر خستگی جان خود را از دست خواهد داد . بعضی ها گفتند که آفتاب بسیار سوزان است و وی را می سوزاند ؛ اما " کوا فو " تصمیم خود را گرفته بود . وی به مردم غمگین گفت : برای سعادت شما ، حتما می روم !
    " کوا فو " با مردم خداحافظی کرد و همانند باد به سوی آفتاب دوید . آفتاب در آسمان با سرعت حرکت می کرد و " کوا فو " در زمین با تمام نیرو می دوید و از کوه ها و رودخانه ها عبور کرد . زمین به گام او به غرش در آمد و تکان می خورد . " کوا فو " خسته شد . او خاک کفش خود را به روی زمین ریخت و به دنبال آن کوه خاکی بزرگی به وجود آمد . " کوا فو " دیگ بزرگ را روی سه سنگ گذاشت و غذا پخت . سپس این سه سنگ به کوه بلند تبدیل شد . " کوا فو " به دنبال آفتاب رفت . هر چه به آفتاب نزدیک تر شد ، اطمینان بیشتری داشت .
    سرانجام " کوا فو " در جایی که آفتاب غروب می کرد ، به پای آفتاب رسید ." کوا فو " بسیار خوشحال بود و می خواست آفتاب را در آغوش بگیرد. اما آفتاب بسیار سوزان بود و " کوا فو " احساس تشنگی و خستگی می کرد . وی به کنار رودخانه زرد رفت و همه آب رودخانه را خورد . بار دیگر به رودخانه " وی " رفت و آب آن رودخانه را نیز خورد . اما تشنگی وی رفع نشد . " کوا فو " به شمال دوید زیرا آنجا چند دریاچه بزرگ وجود داشت . اما هرگز به آنجا نرسید و به سبب تشنگی در گذشت .
    " کوا فو " در لحظه مرگ احساس تاسف کرد و برای مردم دلتنگ بود . بدین سبب عصای خود را انداخت . جایی که عصا به روی زمین افتاد ، بی درنگ درختهای سبز هلو رشد کرد . این درختها در تمام سال پر میوه بودند و همانند چتر آفتاب با سایه های خود از مسافران پذیرایی می کردند . هلو نیز تشنگی مسافران را رفع می کرد و خستگی مردم را از بین می برد .
    داستان تعقیب آفتاب توسط " کوا فو " نشانگر آرزوی چینیان قدیم برای مقابله خشکسالی است . با وجود آنکه " کوا فو " در گذشت ، اما روحیه تسخیر ناپذیر او همیشه در ذهن مردم باقی ماند . در بسیاری کتب قدیم چین ، این داستان ثبت شده است . در بعضی مناطق چین برای یادبود " کوا فو " کوه بلندی به نام وی نامگذاری شده است

     

    یک بود، یکی نبود، پادشاه ثروتمندی بعد از مسافرت از راه دور به کاخ سلطنتی خود بازگشت. به دلیل راه رفتن زیاد پاهایش بسیار درد می کرد . او از این بابت عصبانی شد و قصد داشت از مردم بخواهد با چرم همه راه های کشور را بپوشاندند.
    وزیر وفاداری بود که به پادشاه این طور پیشنهاد داد: شما برای چه پولهای کلان را به هدر می دهید ؛ اگرتنها با یک چرم نرم و کوچک، پای خود را بپوشانید آسانتر و بهتر نیست .
    پادشاه نهایتا این پیشنهاد را قبول کرد و برای خود یک کفش با چرم گاو درست کرد . برای بهبود زندگی نباید به دنبال تغییر جهان باشیم . ابتدا از خود شروع کردن بهتر است .
    -----------------------------------------------------------------------------------------------
    ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
    یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
    روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
    رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را


    ::  پیوست شده به موضوع : داستان های زیبا
    توسط محمد یزدانی در سه شنبه 9 خرداد 1391  ::  نظرات  ,