تبلیغات
پایگاه اینترنتی پلاک گمشده - لحظات آخر عمر شهید املاکی از زبان همرزمش
 
بزرگ مرد تاریخ
 
موضوعات
Category
ابر برچسب ها
Tags

مقام معظم رهبری
 
دوستان
Friends
آرشیو
Archive
آمار سایت
stats
نظر سنجی
poll
  • طراحی این وبلاگ را در چه سطحی می بینید؟





  • تبلیغات
     

     

    با چفیه ای که داشت بروی سبزه ای که پر از نم و رطوبت دراز کشید و ودستان خودش را بالا سرش گذاشت همین که دراز کشید خوابید...

                              

    با چفیه ای که داشت بروی سبزه ای که پر از نم و رطوبت دراز کشید و ودستان خودش را بالا سرش گذاشت همین که دراز کشید خوابید،یک آفتاب ملایم با باد  سردی میورزید اشان کمتر از یک ربع خوابید وقتی بیدار شد حر فهای می زند (ما می دانستم شهدا لحظات ،روزها و دقایق اخرشون  بعضا حرفها ،نظارات و دستوراتشون فرق می کرد )یه چیزهای رو ما می فهمیدیم تا یک حدی را می فهمیدیم ولی بقیش رو نمی فهمیدیم .ایشان به من گفت فلانی خیلی دقت کن دیگه  مسئولیت گردان به دوش من افتاده بود و شهدای زیادی هم داده بودیم ویکی اینجا افتاده بو یکی انجا افتاده بود یکنفر 100متر جلوتر افتاده بود  صحنه هم خیلی سخت هستش شما هم نمی تونید تصور کنید جوانی که تا دیروز بهترین دوست تو یا بهترین دوستان تو، اما انجا یکی دو تا نیست یکی سرش رفته یکی پاهاش قطع بود یکی نیم بدنی از بین رفته بود تیکه پاره شده ها  ،چی می خوای جواب خانواده ها رو بدی آیا می تونیم اونها رو به عقب برگردونیم نمی تونیم ببریم یه فشار روحی و روانی فوق العاده به انسان عارض بشه اون زمان تو دوست داری یکی بیاد و کمکت کنه ولی بولدوزر هم بیاد نمی تونه کمکت کنه اما از نظر رو حی و روانی ادم بیاد مثل املاکی که گفت فلانی باید همه رو جمع بکنیم نه اینکه همه رو جمع کنیم و ببریم یعنی طوری طوری تدبیر کنیم که در استان بتوانیم اقتدار لشکر رو حفظ کنیم .بالاخره جوان ادم ها بود اونطور نبود که یکی رو بکشی بیاری اینجا بندازی بگی حالا شهید شد دیگه گرفتاری و مصیبت داشت وقتی ما اینها رو می دیدیم تا اون قبر شهر لنگرود و رشت باید فکر می کردیم و به خانوادش فکر می کردیم املاکی امد و تسکینی برای ما بود ولی همین مشخص بود که املاکی می خواهد برود تا اینجا رو می فهمیدیم نه می تونستیم بگیم تو  نرو نه می تونسیم بگیم باش شاید نمیری نه نمی تونستیم بگیم برو شاید شهید نشی .نمی دونی اصلا فکرت کار نمی کنه همیشه تسلیم قضا و قدری .املاکی امد نماز خواند و با ما خدا حافظ کرد کمتر از یک ربع رفت .در ان مسیری که از پشت می رفتند سه یا چهار تا مسیر بود نمی دونستیم سمت چپ رفته مستقیم به عقب رفته یا زیر ارتفاع رفته یا از بالای ارتفاع رفته تا این 10متری که دید داشتیم می دیدیم داشت می رفت بعد که ما کمی جلوتر رفتیم دیگه ندیدیم بعد فهمیدیم که از مسیر دوم رفته از زیر گردان حضرت  رسول .زمانی که املاکی رو از دست دادیم شاید باید بگیم گه ستون اصلی خیمه گاه ما رو از دست دادیم.

    به نقل از  آقای حق بین همرزم شهید

    ::  پیوست شده به موضوع : شهید حسین املاکی
    توسط محمد یزدانی در چهارشنبه 30 فروردین 1391  ::  نظرات  ,